لحظه احساسی
کورش مامان
چهارشنبه خیلی روز خوبی بود اخه شب بابا محمد قرار بیاد من که خیلی خوشحالم فکر کنم تو همین طور چون 21 روز ندیدش بهونش هم حسابی گرفتی!
اخه بیش از اندازه بابایی هستی عزیزم ای وای بابا محمد تو شب میرسه منم شما عزیز دلم تا ساعت یک تونستم بیدار نگه دارم ولی دیگه خوابت میومد و خوابیدی گلم
بابامحمد ساعت 4 صبح رسید وشما هم خواب بودی اول اومد بالا سرت اروم بوست کرد ونگاهت کرد
نزدیک ظهر که بیدار شدی چشمت به بابا محمد افتاد مات شدی سریع بغلت کرد وتو هم دست گردنش کردی و سرت روی شانه های بابا محمد گذاشتی و دستت از گردنش جدا نمیکردی ونزدیک یک ربع به همین صورت بود وگاهی هم نگاه تو چشمش میکردی
خلاصه منم یواشکی از هر دو تون فیلم گرفتم من این صحنه رو دیدم یه جوری شدم اصلا نمیتونم وصف کنم عزیزم امیدوارم همیشه همین جور باشی نسبت به بابا محمد 
یادم رفت یک چمدون سوغاتی خوردی از منم بیشتر حالا حالا نیازی به لباس و اسباب بازی نداری


لحظه احساسی
