کورشکورش، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره

بهونه ی زیبای زندگی

احوال این چند روز

چشم وقتی زیباست که پر از اشک باشه اشک وقتی زیباست که برای عشق باشه عشق وقتی زیباست که واسه تو باشه  تو وقتی زیبایی که واسه ما باشی  سلام کورش جونم مامان جون حال درونت خوب هستش امیدوارم که خوب باشه وقتی یکی  فکر میکنه  که همه چیز خوبه یه بار می بینی این طور نیست و اشتباه میکرده مثل الان من دیروز رفتیم تهران تا ازمایش وسونو نشون دکتر بدیم وبه این امید که مشکل حل شده ولی انقدر حالم گرفته شد که حس نوشتن نداشتم الانم کنار تو گلم نشستم وبه تو نگاه میکنم وبرای این بیماری که نمیدونم اسمش چی بزارم مینویسم بله دیروز دکتر ازمایش وسونو دید وگفت  در کلیه راست یک...
17 آذر 1391

محبت کورش جونم

دوستت داریم نه به اندازه ی بارون چون یه روز بند میاد... دوستت داریم نه به اندازه ی برف چون یه روز اب می شه... دوستت داریم نه به اندازه ی گل چون یه روز پزمرده می  شه... دوستت داریم به اندازه یه دنیا چون هیچ وقت تموم نمی شه .   کورش جونم به چه زبونی بگم عاشقتم میمیرم برات تو همه نفسهای من وبابا محمد هستی با دیدن توانرزی میگیرم من خیلی عاشقتم. هیچ زمانی احساس نمی کردم که انقدر پدر ومادر عاشق فرزندشون باشن که بچه هاشون همه دنیای پدر ومادر بشن ان موقع که دست گردنم میکنی ومن فشار میدی دیگه هیچی از دنیا نمی خواهم فقط فقط میخواهم زمان ثابت بمونه تا این احساس زیبا رو با تک تک سلولهام احساس...
13 آذر 1391

عکاسی

       ارام ترین تپش قلبمان را تقدیمت می کنیم    تا بدانی تا ابد ارامبخش وجودمان تنها تو هستی   سلام عزیزم .... خوبی گلم ؟ چه خبرها ؟ خدا رو شکر که همه چیز  خوب هستش ... کورش جونم دوست بابا محمد زنگ زده بود که خرمالو ها هنوز به درخت هستش وبرای عکس گرفتن خیلی زیبا هستش به همین خاطر  امروز من وشما وبابا محمد رفتیم خونه دوست بابا محمد  ....  دوستش خونشون نزدیک باغ فین هستش وحیاط بزرگی داره وجوی اب از خونشون رد میشه وپر درخت خرمالو هستش وبا خواهش از شما چند تاعکس گرفتیم فقط تو عزیز دل میخواستی خودت تو اب بندازی چند تا عکسهارو تو ادامه مطلب میزارم راستی ...
10 آذر 1391

شام غریبان

سلام عزیزم ...کورش جونم .... دیروز  شام غریبان بود و هیئت بابایی از دیشب مراسمشون شروع شده به مدت ١٠ شب ودیشب هم شام غریبان داشتن وقرار بود مثل هر سال بابا محمد شمر بشه و شما برای اولین بار از نزدیک اون تو لباس شمر ببینی عموها وبابا محمد از صبح هیئت بودن وکارهای شب انجام میدادن من وشما هم شب برای شام غریبان رفتیم چون تو خیابون بود وهوا سرد بود فقط یک ساعت رفتیم واومدیم وقتی بابا محمد تو لباس شمر دیدی نشناختی ومیخواستی بیای بغل من وشروع به گریه کردن کردی ولی بعد که شناختی میخواستی بری پیشش وبا هم خیمه هارو اتیش بزنید  چند عکس از شام غریبان میزارم برات تو  ادامه  مطلب     &nbs...
8 آذر 1391

اتلیه

    کورش جونم مامان چه خبر؟....  خبری نیست ؟ ولی من خبر دارم عزیزم اون هفته رفتیم اتلیه وعکسات گرفتیم یکی از عکسات که روی شاسی قرار بود بزنه اماده نبود یه کم مشکل داشت که قرار شد مشکلش حل کنه و بعدن بریم بگیریم که     امروز بهم خبر داد که عکس شما اماده هستش ومن وبابا محمد رفتیم گرفتیم وهمونی که میخواستیم شد بخاطر این که گفته بودیم اسمت به چینی بنویسه خانومه گفت من اسم کورش به چینی نمیدونم چی میشه بعد بابا محمد که بلد بود  براش اسم شما رو به زبان چینی نوشت حالا اون چه جوری اسمت بلد بود خودش داستان داره که الان برات میگم بابا محمد که چین بود از عکس...
4 آذر 1391

اتفاق بد

  سلام گل پسرم ... تاج سرم ....عزیز دلم ... شرمنده هستم چند روز نتونستم  برات بنویسم کورش جونم جمعه رفتیم بیرون خونه دوست بابا محمد بعد برای ناهار برگشتیم تا بریم خونه مامانی وبابایی وقتی مامانی در باز کرد اول بابا محمد رفت بعد من وشما رفتیم کنار من بودی تا من در ببندم وباهم از پله ها بریم بالا نمیدونم چه جوری شد که از صورت افتادی و با ضرب خیلی زیاد صورت نازت به لبه پله خورد بازم خدارو شکر فرش تو پله ها افتاده بود تا بغلت کردم دیدم صورتت پر خون شده وهمین طور داره از دماغت خون میاد وبابا محمد سریع اومد وشما رو از من گرفت وچنان گریه میکردی ودستت از دور گردن بابا محمد جدانمیکردی و به سختی خون دما...
1 آذر 1391

احولات این چند روز

سلام عزیزم .... خوبی گلم؟......چه خبر؟..... من که شرمنده روی ماه شما هستم یک هفته هستش پست جدید برات نزاشتم از دستم خیلی ناراحتی؟.... اخه مامان یک هفته خونه مامان لیدا وبابایی بودیم تا اونا از مشهد بیان برای همین اصلا نمی رسیدم برات پست جدید بزارم ولی یک هفته هم اتفاق خاصی نشد فقط 5 شنبه رفتیم مهمونی دایی بابا محمد با خانمش از مکه اومده بودن و5 شنبه همه دعوت کرده بودن زن ومرد جدا بودن اول پیش من بودی شروع کردی بدو بدو کردن دیدم من سختم دنبالت بیام فرستادمت پیش بابامحمد تا با عموهات بازی کنی که اونجا هم حسابی سنگ تموم گذاشتی دیدی دایی بابا محمد زیاد حالش خوب نیست پدیرایی کنه تو دست به کار...
22 آبان 1391