مهمونی
سلام گل پسر مامان
اول شرمنده شما هستم چند روز مشکل برای لب تاپ پیدا شده بود نمیتونستم برات یادش بزارم
الان با تاخیر مینویسم . چهارشنبه مهمون داشتم دوست بابا محمد مهمون شامی بودن من که حسابی ترسیده بودم فقط میخواستم به خوبی امشب تموم بشه
اخه یک دختر شیطون دارن که چند ماهی از شما بزرگتر دفعه اخر یک لحظه حواسم پرت شد سرت به دیوار زد وای چه حالی شدم اون شب انقدر ناراحت شدم که دوست نداشتم تو وبت بنویسم
خلاصه از صبح استرس داشتم تا امروز زود تموم بشه . کورش مامان فکر کنم هر موقع مهمون داریم شما متوجه میشی اون روز حسابی شیطونی میکنی
همه کارامو انجام دادم منتظر مهمونها وبابا محمد هستم که همه با هم رسیدن بابامحمد حسابی حوایش بهت بودسعی میکرد از خودش جدات نکن بابای نی نی میگفت بزار باهم بازی کنن بابا محمدم میگفت اینجوری بهتره هر جوری بود مواظب بودیم تا نی نی دور شما نیاد امشب به خوبی تموم شد خدای شکرت برای کورش مشکلی پیش نیومد 


مهمونی
