کورشکورش، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره

بهونه ی زیبای زندگی

گردش

          عشق مامان دیشب تا نزدیک 5 صبح بیدار بودی بازی میکردی بعدش خوابت برد  دیگه فردا نزدیک ظهر همگی بیدار شدیم چون جمعه بود بابا محمدهم خواب بود بعد کم کم کارهامون انجام دادیم رفتیم خونه مامانی و بابایی برای صرف ناهار             بعد قرار شد شب همگی بریم بیرون مامانی شام درست کرد رفتیم قمصر هوای اونجا حسابی خنک بود شما که خیلی بهت خوش میگذشت چون با عمو مصطفی حسابی بازی میکردی ماشین بازی هم کردی خیلی خوشحال بودی الهی فدات بشم عشق من .دیگه نزدیک ساعت 1 بود حرکت کردیم شما گریه میکردی که نریم میخواستی اونجا بازی کنی. &nbs...
29 ارديبهشت 1391

مهمونی

سلام گل پسر مامان  اول شرمنده شما هستم چند روز مشکل برای لب تاپ پیدا شده بود نمیتونستم برات یادش بزارم  الان با تاخیر مینویسم . چهارشنبه مهمون داشتم دوست بابا محمد مهمون شامی بودن من که حسابی ترسیده بودم فقط میخواستم به خوبی امشب تموم بشه  اخه یک دختر شیطون دارن که چند ماهی از شما بزرگتر دفعه اخر یک لحظه حواسم پرت شد سرت به دیوار زد وای چه حالی شدم اون شب انقدر ناراحت شدم که دوست نداشتم تو وبت بنویسم  خلاصه از صبح استرس داشتم تا امروز زود تموم بشه . کورش مامان فکر کنم هر موقع مهمون داریم شما متوجه میشی اون روز حسابی شیطونی میکنی  همه کارامو انجام دادم منتظر مهمونها وبابا محمد هستم که همه با هم رسیدن بابامح...
27 ارديبهشت 1391

لحظه احساسی

  کورش مامان    چهارشنبه خیلی روز خوبی بود اخه شب بابا محمد قرار بیاد من که خیلی خوشحالم فکر کنم تو همین طور چون 21 روز ندیدش بهونش هم حسابی گرفتی! اخه بیش از اندازه بابایی هستی عزیزم ای وای بابا محمد تو شب میرسه منم شما عزیز دلم تا ساعت یک تونستم بیدار نگه دارم ولی دیگه خوابت میومد و خوابیدی گلم    بابامحمد ساعت 4 صبح رسید وشما هم خواب  بودی اول اومد بالا سرت اروم بوست کرد ونگاهت کرد نزدیک ظهر که بیدار شدی چشمت به بابا محمد افتاد مات شدی سریع بغلت کرد وتو هم دست گردنش کردی و سرت روی شانه های بابا محمد گذاشتی و دستت از گردنش جدا نمیکردی ونزدیک یک ربع به همین صورت بود وگاهی هم نگاه تو چشمش می...
24 ارديبهشت 1391

مادر

  از طرف کورش به همه مامان های مهربون   مادر، تو رفیع ترین داستان حیات منی. تو به من درس زندگی آموختی. تو چون پروانه سوختی و چون شمع گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی. مادر، ستاره ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از صداقتت. قلم از نگارش شُکوه تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک. مادر، اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس گزارم، پوزش بی کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران تبریک، بپذیر. فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار، مبارک باد.   ...
23 ارديبهشت 1391

بازی های جدید

کورش مامان روز به روز کارهای جدید انجام میدی و شیطون تر میشی  امروز یاد گرفتی ماشینت حرکت بدی تمام وقت دور خونه ماشینت هل میدی بعضی وقتا وسایلت داخلش  میذاری و حرکتش میدی    بازی دیگه توپ بازی توپت بر میداری بالا و پایین میندازی و یا به دیوار میزنی  الهی من قربونت برم با این بازیهات ...
16 ارديبهشت 1391

کوتاه کردن موها

مامان جونم امروز با هم رفتیم حمام حسابی هم اب بازی کردی   وقتی از حمام اومدیم بیرون حسابی خسته شدی سریع خوابت برد مثل یک فرشته کوچولو   وقتی خواب بودی بالا سرت نشسته بودم دیدم موهات خیلی بلند شده وقتی هم بیداری نمیذاری کسی دست به سرت بزنه تصمیم گرفتم تا خوابی خودم برات کوتاه کنم    راستی تا امروز مو هیچ کس کوتاه نکرده بودم خلاصه تا اونجایی که جا داشت کوتاه کردم وقتی بیدار شدی موهات دیدم عالی شده بود البته این نظر خودم فقط خوب شد بابا نیست تا بگه چرا پسرم اینجوریش کردی ؟ خوب عوضش دیگه گرمت نمیشه . ستاد روحیه دهی .......   ...
13 ارديبهشت 1391

اب بازی

عزیزم از وقتی اومدیم خونه مامان لیدا خیلی شیطون شدی  نمی دونم وقتی بریم خونه خودمون من چه جوری حریف شما بشم  همش در حال شیطونی هستی . الان چند روز فقط میخواهی اب بازی کنی هر جا اب باشه یا شیر اب باز بشه عزیز دلم اونجاست      یا دست هر کی شد میگیری و با اشاره بهشون حیاط نشون میدی وقتی میری تو حیاط شیر اب نشون میدی  تا برات باز کنن بازم راضی نمیشی حالا دستات زیرش میگیری و کامل خودت خیس میکنی بعدش اشاره میکنی باغچه اب بدیم    اب دادن باغچه هم که تموم شد دوباره اشاره میکنی از سر شروع کنیم . بعدش میای تو خونه گریه ای سر میدی که خدا میدونه 2  روز قبل عمو مصطفی اوم...
12 ارديبهشت 1391

عشق بستنی

مهربونم شما علاقه خاصی به بستنی داری هر مدل از بستنی باشه دوست داری بخوری برات فرقی نداره  منم به خاطر شما مجبورم نخورم  اینقدر دوست داری که وقتی میریم مغازه از بغلش رد میشیم اشاره میکنی که من اینا رو میخوام من فدای این کارهای شما بشم     ...
10 ارديبهشت 1391

هنرهای عزیز دلم

پسر نازم هر روز یک هنر رو میکنی     امروز از وقتی بیدار شدی خودت شکل موش میکنی    چشمات جمع میکنی و دماغت رو هم جمع میکنی و لب دهانتم غنچه میکنی  الهی فدات بشم با این هنرات   شرمنده اخلاق ورزشی شما  اگه کیفییت عکسها خوب نیست چون با گوشی گرفتم وشما هم به سختی جلو گوشی موش شدی میخواستی گوشی بگیری       ...
9 ارديبهشت 1391

تنوع غذا

عزیزم یک هفته هستش تنوع غذایی بهت دادم تا یک هفته قبل درست مثل دستور  خانه بهداشت عمل میکردم الان دیگه علاوه بر زرده تخم مرغ البته به زور میخوردی کمی سفیده تخم مرغ هم بهت میدم     سوپ هم کامل با دستگاه له میکردم و به زور میخوابیدی بهت میدادم الان دیگه کل سوپ تو له نمیکنم فقط مرغ یا گوشتش بقیه رو میذارم کاملا پخته بشه وقتی هم میخوام بهت بدم نشسته ای میدم بعضی وقتا هم موقع ناهار خوردن غذاهای سر میز بهت میدم با بازی کردن میخوری   راستی یادم رفت کلا از اول تا حالا هر چی بخوای بخوری باید برنامه فیتیله هم حتما باشه وگرنه نمیخوری برای همین هر هفته این برنامه رو من پر میکنم تا هر موقع نیاز شد بزارم...
9 ارديبهشت 1391